تبليغاتX
جلوتر از گرینویچ

اثر گلن براون

دسته ی نایلون کتابها و خرت و پرتهایی را که خریده ام دور مچ دست چپم می اندازم  تا بهتر بتوانم ذرت مکزیکی عزیزم را توی دستم بگیرم . لیوان کاغذی و یک بار مصرف ذرت را میدهم به دست چپ و  طبق عادت قاشق را با دست راست می گیرم . چون خانواده ی من از آن دسته خانواده هایی بودند که موقع بچگیهایم ، هنگام صرف غذا ، با دیدن قاشق در دست راستم و چنگال در دست چپم واقعا از صمیم قلب خوشحال می شدند .

~~~

شاید اگر اصرار خانواده به استفاده از قاشق در دست راستم نبود ، من هم الان فارغ از جنسیتم ، آلبرت انیشتینی ، لئوناردو داوینچی ای ، بیل گیتسی ، چارلی چاپلینی ، یا حتی باراک اوبامایی شده بودم !

اگر چپ دست می شدم ، موقع کنکور برایم صندلی مخصوص چپ دستها می آوردند . موس کامپیوترم را طوری تنظیم می کردم که رایت کلیکش ، لفت کلیک باشد ! به برتری نیمکره ی راست نسبت به چپم به راست دستها فخر می فروختم . و از همه مهمتر نسبت به استفاده ی کلمه ی دستِ چپ به جای چپ دست حساسیت و آلرژی فراوانی داشتم . می دانید ؟ بعضی از انسانها به جای اینکه بگویند فلانی چپ دسته می گویند فلانی دستِ چپه ! و آن وقت من به تیریش قبایم بر می خورد و می گفتم لطفا دستِ چپ رو موقعی به کار ببرید که  در ماشینتان نشسته اید و تخمه می شکنید و قصد پیچیدن در کوچه یا خیابانی را دارید ! من چپ دست هستم نه دستِ چپ .

~~~

ذرت مکزیکی داشت به نیمه های خودش می رسید و خانمی تقریبا درشت اندام ، حدود 30-35 ساله ، انگار که داشت از سر کار بر می گشت و خسته از کار روزانه قدمهایش را منظم و پشت سر هم بر میداشت و موزاییک ها را می شمرد ، داشت به من نزدیک میشد و برای خودش سخنرانی میکرد ! قاشق را داخل لیوان بردم ، ذرت ها را در جهت عقربه های ساعت چرخاندم ، قسمتی از ذرت ها را با یک تکه قارچ داخل قاشق گذاشتم و قاشق را داخل دهانم ، که صدایی به غایت زیبا مرا با خود به کنار نهرهای پر از عسل ِ فردوس برین کشاند ! 

بله . صدا متعلق به همان خانم 30-35 ساله ی کارمند بود که برای خودش زیر لب زمزمه می کرد و کسانی که از کناش می گذشتند را با صدایش مسحور می کرد . دوست داشتم مسیرم را 180 بچرخانم و کمی به دنبال صاحب صدا بروم - کلا از همان بچگیها که قاشق را به زور در دست راست می گرفتم عاشق زمزمه های زیر لب مردم در کوچه و خیابان بودم ، البته از نوع خوش صدایشان ! - اما خانم 30-35 ساله در بین جمعیت گم شد . شاید هم پیچیده بود دستِ چپ داخل کوچه شان و به خانه اش رسیده بود و آنجا داشت زمزمه اش را با صدای بلند برای شوهر و فرزندانش اجرا می کرد . 

من هم نیمه ی باقی مانده ی ذرت ها را تمام کردم و نایلون ها که فشار زیادی به مچ دست چپم می آوردند را به دست راست داده و همزمان که داشتم موزاییک ها را می شمردم تصمیم گرفتم که به مناسبت این خاطره ی عزیز و آن خانم کارمند ، برای دفعه ی بعد ذرت مکزیکی خوشمزه ام را با دستِ چپ* بخورم .

* دقت کنید که این دستِ چپ با اون بالایی فرق می کنه !


+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 20:48 توسط فرناز |


باد می وزد ،

               و دخترک ، فکرهایش را چندین نُه ماه است که حامله است ...

باد می وزد .


1 . پزشک بهروز بقایی از مردم و علاقمندان به این هنرمند خواست برایش دعا کنند

بهروز بقایی دچار حمله مغزی شد و حال مساعدی ندارد .

2 . دیدین چی شد ؟ میخواستم مطلبو تو پست جدید بذارم ، اصلا حواسم نبود پست قبلی که نظراتون توش بود رو پاک کردم . نظراتونو دوست داشتم :-((
+ نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 13:52 توسط فرناز |


  ---->  مرموز . گول زنک . از آن آدمهایی که قیافه ندارند ولی با عینک آفتابی خیلی خوب می شوند. همیشه یک لبخند یک وری و مرموز روی لبشان دیده می شود . توانایی فوق العاه ای در تعریف و تمجید از خود دارند به طوری که در چند ثانیه از خود انسان مهم و با فهم و کمالاتی را می سازند که در دنیا تک است و لنگه اش پیدا نمی شود . بیشتر اوقات جنتلمن و خونسرد . از آن خونسردهایی که وقتی با سرعت 120 کیلومتر در اتوبان با ماشینشان صندوق عقب ماشین جلویی را تا فرمان جمع می کنند ، با همان عینک کذایی و لبخند مرموزشان از ماشین پیاده شده و به راننده ی بدبخت جلویی بیزینس کارت خود را نشان می دهند و بعد از اینکه راننده ی بدبخت را مطمئن کردند که خسارت را تمام و کمال از جیب خودشان پرداخت می کنند شروع می کنند به گپ زدن با راننده ی بدبخت و صحبت درباره اینکه چه آدم مهمی هستند . و تمام کسانی که آن دور و بر مشغول فیلم گرفتن از صحنه ی تصادف با موبایل هایشان هستند از ته دل خوشحال می شوند که دارند از یک آدم مهم فیلم می گیرندو به این فکر می کنند که هر چه زودتر آن فیلم را به همه ی آدمهای غیر مهم بلوتوث کنند !

---->  زبل . زرنگ . همیشه در هر کاری اولند . می توانید روی دوستی با این آدما حساب ویژه ای باز کنید چون در مواقعی که با کمبود وقت و ازدحام جمعیت روبرو هستید خوب به کمکتان می آیند . مثلا در صف ها  . هنگامی که شما با ناراحتی تمام به آخر یک صف می رسید و با زاویه ی 45 درجه به سمت چپ یا راست خم می شوید تا طول صف و زمان ایستادنتان در صف را تخمین بزنید ، با کمال تعجب این دوستتان را می بینید که از اول صف برایتان دست تکان می دهد و ابروهایش را مانند شکل به بالا می اندازد و شما را به جلوی صف دعوت می کند . در عروسی ها همیشه اولین نفری را که سر میز شام می بینید این افراد هستند و گاهی اوقات این حس را به شما القا می کنند که کمی ندید بدید می باشند . شعارشان هم این است که حق گرفتنی ست نه دادنی . انگار این آدمها را روی دور تند گذاشته اند . حرف زدنشان ، راه رفتنشان ، تمام حرکاتشان تند و فرز است و همیشه در حال حرکت هستند . خلاصه که بد نیست یکی از این آدمها را در دایره ی دوستی تان داشته باشید . با این آدمها همیشه اولین ها را تجربه می کنید !

  ---->  زیادی احساساتی . این آدمها احتمالا دچار کمبود محبت شدید هستند . به سرعت عاشق هرکسی می شوند که سر راهشان سبز شده . همه چیز را به تقدیر نسبت می دهند و می گویند چون فلانی را در فلان روز که روز تولدم بود دیدم و او به من سلام کرد و لبخند زد پس من را دوست دارد و تصمیم می گیرند که با نهایت انرژی آن فرد را دوست بدارند . اما چند وقت که می گذرد و محبتی که احتیاج دارند را از طرف مقابل دریافت نمی کنند قلبشان از وسط به دو نیم شده و شروع به گریه و زاری می کنند . چیزی جلوی گریه و زاریشان را نمی گیرد مگر اینکه یک نفر دیگر را در روز و ساعت خاصی ببینند و تقدیر دوباره بهشان رو آورد و ظرف محبتشان پر شود . این آدمها زیاد فکر می کنن . در و تخته را به سرعت و به زور به هم جور می کنند . زود تر از اینکه فکر کنند تصمیم می گیرند و تقدیر و آینده ی خودشان را در مغزشان رقم می زنن .

---->  اینم که خودمم و احتیاج به توضیح نداره .


1 . روانشناسی آنلاین : در کامنتدونی این پست ، شما هم روانشناسی می شوید و شخصیت اصلی تان لو می رود .

2 . همخوانی گلشیفته رو با نامجو دوست نداشتم .


+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 14:51 توسط فرناز |


نشسته ام و دارم با روان نویسهای استدلری که جدیدا خریده ام کاغذ را سیاه می کنم . یا بهتر است بگویم که کاغذ را رنگی رنگی می کنم . شکلهای عجیب و غریب می کشم ، اسمم را می نویسم ، تمرین امضا می کنم برای روزهای آینده که می خواهم پای کارهایم را امضا کنم ، یا در کوچه و خیابان به مردم امضا بدهم ! 

***

در ِ روان نویسهایم را می گذارم تهشان تا بلندتر شوند و خودم ژست خوشنویسان را می گیرم . جایی سفید وسط کاغذ پیدا می کنم و توی دلم می گویم که مثلا این خط خطی های اطراف کاغذ ، تذهیبِ دور ِ کارم است . نوک روان نویسم را با دقت نگاه می کنم و شروع می کنم به تمرین کردن . یک "ب" بلند می نویسم . گوشهایم را تیز می کنم تا صدای خش خش نوک روان نویس را روی کاغذ بشنوم . یک صداهایی می آید ، اما نه ، مثل صدای قلم نی خوشنویسان نیست . اصلا راضی کننده نیست .

ّّّّّّّّّّّّفکر می کنم که شاید بهتر باشد طراحی و وبلاگ نویسی و درس و زندگی را کنار بگذارم و بروم در یک کلاس خوشنویسی ثبت نام کنم و بعد که به درجه ی استادی رسیدم چمدانم را ببندم و با چند کتاب شعر بروم جایی در یک روستای کوچک شمالی زندگی کنم . هر روز صبح بعد از اینکه صبحانه ام - که شامل نان محلی ، کره و پنیر محلی ، خامه و سرشیر محلی ، چای محلی! و هر چیز محلی دیگری است - را میل کردم راهی دریا شوم . بعد از کمی راه رفتن کنار خط ساحل ، یک پیت حلبی که زیر ماسه ها مدفون شده را پیدا کنم ، شن هایش را خالی کنم و رویش بنشینم و شروع کنم به نوشتن شعرهایی که شب قبل حفظ کرده بودم .

مطمئنا تجربه ی لذت بخشی خواهد شد . صدای قلم نی ام ، صدای امواج دریا و مرغان دریایی حتما سمفونی قشنگی به راه می اندازند .

شاید هم چند تا بچه ی روستایی کشف نشده آن دور و اطراف باشند و برای برطرف کردن حس کنجکاویشان هم که شده آرام آرام به من نزدیک شوند و من با اینکه سرم روی کاغذم است و خطم را دنبال می کنم زیر چشمی آنها را بپایم . وقتی که کاملا نزدیک شدند سرم را بالا بگیرم و لبخندی بهشان بزنم و آنها را به شاگردی بپذیرم . شب که به خانه رفتم برایشان قلم بتراشم و خوشحال باشم که فردا صدای قلم ها بیشتر خواهد شد . 

***

موقع خواب نگاهی به لیوانِ روی میزِ کوچکِ گوشه ی اتاقم می اندازم و روان نویسهایم را می بینم که احتمالا دیگر کهنه شده اند و صدایی برایشان نمانده . و تصمیم می گیرم که فردا به عنوان اولین درس برای شاگردانم یک "ب" بلند بنویسم تا در اولین روز کلاس خوشنویسی ، صدای قلم نی مسحورشان کند .


1 . sarah connor - just one last dance

2 . بعضی از آرزوها بهتر است برای همیشه آرزو بمانند .


+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 15:35 توسط فرناز |


از کتابخانه ی پارک ص که بیرون آمدم حدود 10 قدم جلوتر خانم متشخصی را دیدم خودکار به دست ، با یک کلاسور مشکی و چند ورق کاغذ روی کلاسور و البته منتظر .

حس ششمم که بیشتر اوقات خیلی خوب کار میکند به کار افتاد و حدس  زد که این خانم متشخص همانطور که از حرکات و وجناتش پیداست باید گزارشگری ، آمارگیری ، چیزی باشد که وقت مردم را میگیرد ، سوالهای بیخودی می پرسد ، کاغذها را سیاه می کند و آمارها را می فرستد مرکز آمار . در مرکز آمار مسولین ِ کاملا وظیفه شناس کاغذها را میگذارند جلوی رویشان و در کمال آرامش انگار که دارند جلوی شومینه خانه شان کتاب " بامداد خمار " را برای بار هفتم می خوانند ، به جوابها نگاهی سرسری می اندازند و باز هم در کمال آرامش نتیجه را تخمین می زنند و مثلا می نویسند : "جمعیت زنان ، 3 برابر مردان !" و در حالی که خودشان هم از نتیجه تعجب کرده اند و دارند لبشان را می گزند در دلشان می گویند :" خاکِ عالَم . دوره ی آخر الزمون شده " .

بعد از اینکه نتیجه ی آمارشان در رادیو و تلویزیون و روزنامه و اینترنت پخش شد نمایندگان مجلس عزیزمان از ترس افزایش جمعیت نسوان ، پا برهنه به وسط میدان می پرند و می گویند :"  آقا این جوری که نمی شود ما یک طرح داریم ". طرحشان را درگوش همدیگر نجوا می کنند و در حالی که دست به محاسنشان می کشند چشمهایشان برق می زند و ...

و همه می دانیم که آن طرح معروف ، همان طرح چند همسری خودمان است .

به خانم متشخص که رسیدم با حرکتی ملایم و تیز جلویم پرید ، لبخند زد و گفت که آمارگیر است و می خواهد وقتم را بگیرد . من هم به حس ششمم افتخار کردم و گفتم به عنوان جایزه برایش یک بستنی می خرم .

خانم آمار گیر موضوع ِ بالای برگه ی سوالات را خواند : " طرح آمارگیری سازمان صداو سیما در خصوص نقش روحانیت در تثبیت اعتقادات دینی مردم و خصوصا جوانان ".

حس ششمم هزار سال فکر نمی کرد که موضوع آمارگیری این باشد . فوق فوقش حدس زده بود که در مورد تورمی ، بیکاری ای ، چندهمسری ای چیزی باشد . به خاطر همین از بستنی محرومش کردم و بهش گفتم تا او باشد که یاد بگیرد همه چیز را درست آنالیز کند . و حس ششمم گریه کرد .

خانم آمارگیر شروع کرد به سوال پرسیدن . سوالات طبقه بندی شده بود . ابتدا سوالات تستی آسان که انقدر تکرارشان کرده ای جوابشان را می دانی ، بعد سوالات تستی سخت تر ، و بعد هم سوالات تشریحی .

من هم سعی کردم با صداقت کامل و به دور از هرگونه جانبداری یا کینه سوالات را جواب دهم . یعنی از آخر و عاقبتش ترسیدم . اول از این ترسیدم که نکند دورغ بگویم و خانم آمار گیر با حس ششم یا دستگاه دروغ سنجش مچم را بگیرد . و بعد از این ترسیدم که مسولان آمارگیر بروند و جواب سوالهایم را همچنان با آرامش بخوانند و نتیجه این بشود که تعداد کانالهای دینی و مذهبی و بحث و تبادل نظر و گریه و زاری را بیشتر کنند ! مخصوصا کانالهایی که مربوط به مشاوره ی ازدواج است و دختر خانم ها زنگ می زنند و از آقای روحانی می پرسند : " اگر به خواستگارمان نگوییم که عینکی هستیم و در جلسه ی خواستگاری لنز بگذاریم آیا این ازدواج درست است ؟ " یا مادری زنگ بزند و بگوید : " پسرم اخیرا معتاد شده و ما می خواهیم برویم خواستگاری آیا درست است که قبل از مراسم کمی مواد مصرف کند تا سرحال و شنگول شود و رنگ و رویش کمی به جا بیاید ؟

بله . من و حس ششمم هر دو از آخر و عاقبت دروغگویی ترسیدیم و ترجیح دادیم راستش را بگوییم .

خلاصه جواب سوالات را دادم و آقای نقویان را هم به عنوان روحانی برتر انتخاب کردم . ولی خانم آمارگیر آقای نقویان را نمی شناخت !

به سمت خانه راه افتادم . حس ششمم هق هق می کرد و من برایش بستنی نخریدم .


1 . مرکز آمار اخیرن عرض کرده : جمعیت مردان ، 3/63333333 برابر زنان !

2 . مرکز آمار جدیدن عرض کرده : فقط دو نفر زیر خط فقر باقی مانده اند . تازه آن هم فقط قسمتی از بند کفششان است که زیر خط مانده !

3 . مرکز آمار سریعن عرض کرده : مردم از صدا و سیما رضایت 99/99 درصدی دارند !

4 . مرکز آمار شدیدن عرض کرده : افزایش 97 درصدی ازدواج و افزایش 97 درصدی طلاق !

125 . مرکز آمار گفته : حالا حالاها داریم براتون !


+ نوشته شده در سه شنبه 28 مهر1388ساعت 12:39 توسط فرناز |



آدم است دیگر ، فرشته که نیست . عرض و ارتفاعش محدود است . مگر چقدر جا دارد ؟ نه برای غذا و هوی ، که برای آندو هرچقدر بتواند به خودش فشار می آورد .

منظورم جا برای حرف است و فکر . حرفهای نگفته و فکرهای نهفته . که جایی در ناکجا آبادهای دل یا مغز یا جاده های چندین متری رگها قلنبه میشوند و تا آخر ِِدنیا همانجا می مانند . هی می خواهی تکانشان بدهی که از هم بپاشند و گرفتگی ات باز شود اما آنها محکم ِ محکم به هم چسبیده اند . 

***

آدم است دیگر . هر شب وقتی همه خوابند حرفها و فکرهایش را می ریزد بیرون . بیلشان میزند ، زیر و رویشان میکند ، قدیمی ها را مرور میکند ، جدیدها را روی تاقچه میگذارد جلوی چشمش .

***

فرشته بودن ولی آسان است . عرض و ارتفاعشان محدود نیست اما حرفها و فکرهایشان محدودند . شرط می بندم فرشته ها حافظه ندارند . دل یا مغز ندارند . دفتر و مداد و وبلاگ ، و طبیعتا اشک هم ندارند . 

فرشته بودن خیلی آسان است .

***

آدمها اما می گویند و می گویند . می فکرند و می فکرند . تا تمام حرفها و فکر های دنیا تمام شوند . نگران ساعتها و دقیقه ها و ثانیه ها هم نیستند . نگران خودشان نیستند و نگران خدا هم ...

آدم که باشی جایی در ناکجا آبادهای دل یا مغزت میگیرد . همه جا بند میآید . ترافیک می شود . همه بوق میزنند داد می زنند . شَهرت به هم میریزد .

آدم که باشی دوست داری خالی شوی . حباب شوی و بالا بروی . به نوک تیز یک ستاره فرو روی . از هم بپاشی . ذره هایت در کهکشان پخش شوند . خودت روی ستاره بازی کنی و ذره هایت گم شوند . تو باشی و دیگر نباشی . خالی شوی و دیگر هیچوقت پر نشوی . اشکهای فرو خورده ات باران شوند بر سر آدمهایی که گرفتگی دارند . و تو برای همیشه با ستاره ات بازی کنی و منتظر روزی باشی که کسی به تو بگوید : " متاسفم ای آدم ، تو یک فرشته شده ای ."

***

فرشته بودن اما خیلی آسان است . 


1 . راز دل - علیرضا قربانی 

2 . فیروزه جان جایتان خیلی خالیست . منتظرتان می مانم تا برگردید .


+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 7:36 توسط فرناز |