
چرا نباید از هیچ نوشت ، وقتی نمی توان هیچ چیز نوشت ؟!
~~~
فکر ، فکر ، فکر . یک فکرِ خالی ! گاهی اوقات یک نیم خطِ بی ربط و بی پایان روی کاغذِ ناامید . مکث . فکر ِ خالی . به خود آمدن و یک خطِ کلفتِ جانانه روی نیم خطِ بیچاره جوری که مجروح شود . یا شاید هم خط خطی و مچاله جوری که آن نیم خطِ بی آغاز و بی پایانِ تنها برای همیشه بمیرد !
~~~
هیچ ، زنده ست . هیچ ، بینهایت دوست داشتنی ست . به درد وقتهایی می خورد که روی بالکنِ طبقه دوم خانه ای ویلایی نشسته باشی ، هوا سرد و بی دود و مه گرفته باشد ، قهوه ات توی فنجان و بوی کیک شکلاتی ات در راهِ دماغت باشد و انگار که نباشد ! به درد وقتهایی می خورد که کنار رودخانه ای روی تخته سنگی نشسته ای و صدای رودخانه را می شنوی و انگار که نمی شنوی ! به درد دوچرخه سواری ای می خورد که چشمهایت را ببندی و راه مستقیم را با دستهای باز شده در دو طرفت رکاب بزنی و انگار که نزنی !
~~~
هیچ پُر است ، پر از زندگی . هیچ خالیست ، خلا است . هیچ امانت می دهد تا پُر شوی .
هیچ تمام است . تمام آنچه که برای گذرانِ یک لحظه ، یک آن ، احتیاج داری . لحظه ای که پر است از تمام زیبایی ها و لذت های دنیا . اگر پُر باشی نمی فهمی اش . و آن وقت است که هیچ ، به افتخار ِخالی بودنت ، دو بال هدیه می آورد برای پرواز به ناکجایی که لمسش آرزویت است .
~~~
چرا از هیچ ننویسم وقتی که این همه است ؟
چرا هیچ چیز ننویسم ؟!
1 . ییلاقت را با دیدن کوه و آسمان و رنگهای غروب خورشید بگذرانی چه چیزها که نمی نویسی !
2 . نوستالژی !

کاری ندارد که دنیا را روی یک انگشتت بچرخانی . امتحان کن . چشمانت را ریز کن مثل یک خط باریک ، به همه چیز خوب و با دقت نگاه کن و کمی هم عقلت را به کار بیانداز . کاری که برادران چینی مان می کنند . فقط تنها تفاوت چینی ها با ما این است که آنها فقط کافیست عقلشان را به کار بیاندازند و احتیاجی به ریز کردن چشمها ندارند !
~~~
چند روز قبل به کمک مادرم که استاد تغییر دکوراسیون منزل است دکوراسیون اتاقم را عوض کردم و نتیجه مثل همیشه عالی شد . من هم بهت زده از اینکه چطور با این همه ادعای داشتنِ خلاقیت ، این مدل چیدمان به ذهن خودم نرسیده بود ، ابتدا تصمیم به کاهش ادعاهای واهی و سپس تصمیم به ریز کردن چشمها و دقیق نگاه کردن به اطراف گرفتم .
~~~
چینی ها از همان قدیم ترها که کوچک بودند فکرشان خوب کار می کرده . حتما چیزی از فنگ شوییِ این چشم بادامی ها شنیده اید . فنگ شویی همان دکوراسیون داخلی خودمان است با در نظر گرفتن تاثیر عناصر اطراف و انرژی ها و شاید هم هاله های ! موجود در جهان . و هدفش هم بالا بردن میزان شادی و خوشحالی و راحتی و رفاه و امنیت اجتماعی! شماست .
جدولِ 9 خانه ای ای ! در فنگ شویی وجود دارد ( در ادامه ی مطلب ) که خانه یا محل کار یا اتاق شما را به 9 قسمت کاملا مساوی تقسیم می کند . به طوری که اگر این خانه ها حتی یک میلی متر جابجا شوند احتمال دارد کل زندگی شما و خانواده محترمتان و تمام کسانی که در زمان حال یا آینده با شما ارتباط دارند بهم بریزد !
~~~
می گویند همیشه اولین تجربه ها لذت بخش است . اولین بار که اتاقم را با این جدول منطبق کردم و آنرا آراستم انگار که چشمهایم خودبخود ریز شدند ! و باورم شد که این چینی ها واقعا یک چیزهایی سرشان می شود . آن موقع دکوراسیون اتاقم طوری بود که بیشتر وقت و تمرکزم در خانه ی عشق می گذشت . اوایل همه چیز خوب بود و چشمهای من هم ریز ِ ریز .
اما با گذشت زمان نه تنها ظرف عشقم پر نشد بلکه فهمیدم که ظرف عشق بیچاره سوراخ شده و همین جوری دارد چکه چکه می کند و الگوی مصرف را رعایت نمی کند . خانه های دیگر را هم که با انواع و اقسام تزیینات مذکور آراسته بودم ، با اینکه اوایل کار خوب جواب می دادند ، اما بعد از مدتی انگار نه انگار . و زندگی به روال عادی خود بازگشت .
2 . فنگ شویی یه علم ثابت شده س . حتما یک بار امتحانش کنید .

قرار شد فردا دوتایی با هم پیر شویم . گفتیم فردا صبح که از خواب بیدار شدیم اول دستمان را کورمال کورمال روی میز کنار تخت می کشیم ، عینکمان را پیدا می کنیم و به چشم می زنیم . بعدش دندان مصنوعی مان را در دهان چروک خورده مان جاسازی می کنیم و سپس عصای شیک و کنده کاری شده مان که به لبه ی تخت آویزان است را برمی داریم و آرام آرام همراهش تاتی تاتی می کنیم . در راه هم مثل هر روز عکسهای روی دیوار را یکی یکی و با دقت نگاه می کنیم . بچه ها ، نوه ها و شاید هم تک و توکی نتیجه .
~~~
یک روز من برایت یک غذای خوشمزه ی خانگی درست می کنم و یک روز تو طبق معمول رستوران چند خیابان آنطرف تر را ثروتمند می کنی . عصرها یک موسیقی ملایم می گذاریم و روی صفحه ی شطرنج قدیمی مهره هایمان را می چینیم . مثل همیشه سیاه مال توست و من هم همیشه مثل موهایم سفیدم . بازی می کنیم ، بازی می کنیم ، آنقدر بازی می کنیم تا مهره های پیر شطرنج کنار بکشند و از بازی کردن انصراف دهند . و ما هم با دندانهای مصنوعی مان بهشان بخندیم .
دیشب قرارمان بهم خورد . تو جوانی کردی و من شدم یک پیر تنها . امروز که از خواب بیدار شدم عینکم را پوشیدم ، دندان مصنوعی ام را خوردم ، عصایم را بغل کردم ، عکسها را نگاه کردم ، موسیقی را گذاشتم تا بنوازد و صفحه ی شطرنج را چیدم .
~~~
یادم نداده بودی چگونه شطرنج یکدست سفید بازی کنم . اما من بازی کردم ، بازی کردم ، آنقدر بازی کردم تا مهره های پیر سفیدم از بازی با خودشان خسته شدند و ترجیح دادند به دندان مصنوعی سفیدِ تنهایی که بهشان می خندد خیره شوند .
~~~
تو خانه های سیاه شطرنج را هم با خودت بردی !
1 . بی ربط ، فوریِ فوری و اضطراری : چند ماه پیش توی اخبار نمایشگاهی از جدیدترین لامپهای کم مصرف رو نشون داد که هرکدوم با یه سیستم جدید و جالب روشن می شدن . مثلا یه لامپ توی یه گلدون قرار داشت و تا وقتی که گل پژمرده نشده کار می کرد و با پژمرده شدن گل لامپ هم خاموش می شد . اگه کسی چیزی از این نمایشگاه می دونه لطفا هرچه سریعتر اطلاع بده . با تشکر .

3 . این پست رو یه جا نخونید . تیکه تیکه بخونیدش که دیرتر تموم شه تا منم دیرتر آپ کنم :-))
4 . پیرو ِ پست قبل : هرکی بتونه متن کامل بازی چام چام رو بدون اشتباه بنویسه جایزه ی نفیسی از طرف مدیریت وبلاگ دریافت خواهد کرد .

هر - کی - تَک - بی - یا - ره - اون - دزد - می ی ی - شه ه ه
می ی ی ی ی - شه ه ه ه ه
می ی ی ی ی ی ی - شه ه ه ه ه ه ه
می ی ی ی ی ی ی ی ی - شه ه ه ه ه ه ه ه ه
با شدت هرچه تمام تر ...
می ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی - شه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ....
1 . عجب اصراری می ورزیدیم !
2 . میشه !
3 . هرچه درس و مشق و کارهای نکرده بیشتر ، وبگردی هم بیشتر !

اولین تجربه ی پوست کندنِ سیب در کودکی ،
جوری که پوستش کش بیاید و آرام آرام توی بشقاب گرد شود ،
هیچ وقت تکرار نمی شود .
شاید بعدتر ها
هنگامی که به فرزندت سیب پوست کندن را یاد می دهی تکرار شود .
همه چیز بستگی به هوش فرزندت دارد .
1 . هرچی فکر کردم یه عنوان مناسب به ذهنم نرسید !
2 . Alexander Rybak - fairytales

دسته ی نایلون کتابها و خرت و پرتهایی را که خریده ام دور مچ دست چپم می اندازم تا بهتر بتوانم ذرت مکزیکی عزیزم را توی دستم بگیرم . لیوان کاغذی و یک بار مصرف ذرت را میدهم به دست چپ و طبق عادت قاشق را با دست راست می گیرم . چون خانواده ی من از آن دسته خانواده هایی بودند که موقع بچگیهایم ، هنگام صرف غذا ، با دیدن قاشق در دست راستم و چنگال در دست چپم واقعا از صمیم قلب خوشحال می شدند .
~~~
شاید اگر اصرار خانواده به استفاده از قاشق در دست راستم نبود ، من هم الان فارغ از جنسیتم ، آلبرت انیشتینی ، لئوناردو داوینچی ای ، بیل گیتسی ، چارلی چاپلینی ، یا حتی باراک اوبامایی شده بودم !
اگر چپ دست می شدم ، موقع کنکور برایم صندلی مخصوص چپ دستها می آوردند . موس کامپیوترم را طوری تنظیم می کردم که رایت کلیکش ، لفت کلیک باشد ! به برتری نیمکره ی راست نسبت به چپم به راست دستها فخر می فروختم . و از همه مهمتر نسبت به استفاده ی کلمه ی دستِ چپ به جای چپ دست حساسیت و آلرژی فراوانی داشتم . می دانید ؟ بعضی از انسانها به جای اینکه بگویند فلانی چپ دسته می گویند فلانی دستِ چپه ! و آن وقت من به تیریش قبایم بر می خورد و می گفتم لطفا دستِ چپ رو موقعی به کار ببرید که در ماشینتان نشسته اید و تخمه می شکنید و قصد پیچیدن در کوچه یا خیابانی را دارید ! من چپ دست هستم نه دستِ چپ .
~~~
ذرت مکزیکی داشت به نیمه های خودش می رسید و خانمی تقریبا درشت اندام ، حدود 30-35 ساله ، انگار که داشت از سر کار بر می گشت و خسته از کار روزانه قدمهایش را منظم و پشت سر هم بر میداشت و موزاییک ها را می شمرد ، داشت به من نزدیک میشد و برای خودش سخنرانی میکرد ! قاشق را داخل لیوان بردم ، ذرت ها را در جهت عقربه های ساعت چرخاندم ، قسمتی از ذرت ها را با یک تکه قارچ داخل قاشق گذاشتم و قاشق را داخل دهانم ، که صدایی به غایت زیبا مرا با خود به کنار نهرهای پر از عسل ِ فردوس برین کشاند !
بله . صدا متعلق به همان خانم 30-35 ساله ی کارمند بود که برای خودش زیر لب زمزمه می کرد و کسانی که از کناش می گذشتند را با صدایش مسحور می کرد . دوست داشتم مسیرم را 180 بچرخانم و کمی به دنبال صاحب صدا بروم - کلا از همان بچگیها که قاشق را به زور در دست راست می گرفتم عاشق زمزمه های زیر لب مردم در کوچه و خیابان بودم ، البته از نوع خوش صدایشان ! - اما خانم 30-35 ساله در بین جمعیت گم شد . شاید هم پیچیده بود دستِ چپ داخل کوچه شان و به خانه اش رسیده بود و آنجا داشت زمزمه اش را با صدای بلند برای شوهر و فرزندانش اجرا می کرد .
من هم نیمه ی باقی مانده ی ذرت ها را تمام کردم و نایلون ها که فشار زیادی به مچ دست چپم می آوردند را به دست راست داده و همزمان که داشتم موزاییک ها را می شمردم تصمیم گرفتم که به مناسبت این خاطره ی عزیز و آن خانم کارمند ، برای دفعه ی بعد ذرت مکزیکی خوشمزه ام را با دستِ چپ* بخورم .
* دقت کنید که این دستِ چپ با اون بالایی فرق می کنه !

باد می وزد ،
و دخترک ، فکرهایش را چندین نُه ماه است که حامله است ...
باد می وزد .
1 . پزشک بهروز بقایی از مردم و علاقمندان به این هنرمند خواست برایش دعا کنند