
قایقک بی خداحافظی رفت
رفت و رفت تا برسد
به هر جا !
اما "هر جا" انتظارش را نمی کشید
پلک هیچ ساحلی برایش نمی پرید
تنها خورشید منتظرش بود اما...
قایق کوچک هیچگاه نمی رسید !
1 . قایقک ناامید از رسیدن بادبادنش را درید ...
2 . کار بدی کرد .
3 . با باد و بادبان حتما می شد به جایی رسید ...

بند انگشتی خودش گُل بود . روزها از ساقه ی گلهای باغ بالا می رفت ، گلبرگها را بو می کرد ، روی گلها می نشست ، با شبنم روی گلبرگها دست و صورتش را می شست و تاب می خورد .
بند انگشتی فقط یک آرزو داشت . این که روزی آنقدر سبک شود ، آنقدر سبک شود که با یک نسیم و همراه گرده ی گلها برود به یک سرزمین ناشناخته و با گلهای سرزمینهای ناشناخته دوست شود .
روزی یک نسیم آمد . باد بود نسیم نبود . شاید هم طوفان . هر چه که بود بند انگشتی را با خود برداشت و رفت . بند انگشتی یک احساسی داشت . ترس بود احساسش اما خوشحال هم بود . داشت به سرزمینهای ناشناخته می رفت . داشت به آرزویش می رسید .
طوفان یک جایی روی هوا ایستاد . کسی نمی دانست مخصوصا آنجا ایستاد یا نه . بند انگشتی افتاد پایین .
و آن پایین یک گل گوشتخوار مشغول خمیازه کشیدن بود ...
3 . همیشه یک راه فرار برای خلاص شدن از دست آرزوها و هدفهای اشتباهی ات داشته باش !
2 . تغییر کردن سخته اما نه سختتر از تغییر دادن !
1 . بسیار لذت بردم از کوتاهی این پست . امید است که شما عزیزان هم لذت وافر را ببرید ;-)

یک - صدمین پست وبلاگم را در حالی شروع می کنم که قرار است تا چند لحظه ی دیگر با دو روان نویس آبی و نارنجی و یک خط کش ، روی یک کاغذ آ چهار شروع کنم به کشیدن یک جدول درست و حسابی ، و برنامه ی روزانه ی بیچاره ام که مثل تکه های شیرینی ناپلئونی همه جا پخش و پلا شده را در آن جای دهم .
دو - فکر کنم بهتر باشد از ساعت پنج و سی و سه دقیقه ی بعد از ظهر شروع کنم . می دانید ؟ ساعت پنج و سی و سه دقیقه برای من نوستالژی خاصی دارد و من را یاد روزهایی می اندازد که از خواب شیرین ظهرانه بیدار شده ام ، چایی ام را در لیوان مخصوصم ریخته ام و همزمان با فوت کردن چایی ام دارم به بیسکوییت ساقه طلایی شکلاتی ای که روی میز است نگاه می کنم و فکر می کنم که آیا بهتر است یک بیسکوییت کامل بخورم یا اینکه آنرا نصف کنم ؟! جالب است ، چون من هیچوقت یک بیسکوییت ساقه طلاییِ شکلاتیِ نصفه نمی خورم و حتی از این کار بدم هم می آید اما اعتراف می کنم که بیشتر اوقات راس ساعت پنج و سی و سه دقیقه ی بعد از ظهر و بعد از خواب ظهرانه به این موضوع ، یعنی یک ساقه طلاییِ شکلاتیِ نصفه یا درسته فکر می کنم !
سه - ساعتی که در ستون دوم خواهم نوشت می شود حدودهای ساعت ده یا شاید هم ده و سی ثانیه ی شب . دقیقا زمانی که صدای تیتراژ اخبار شبانگاهی از تلویزیون پخش می شود . صدای تلویزیون را کمتر می کنم که اخبارگو و خبرهایش مزاحم خانواده ام نباشد ، به دستشویی می روم و شروع می کنم به مسواک زدن . دکتر دندانپزشکم با کمال جدیت توصیه کرده که مسواک زدن ِ کمتر از چهار پنج دقیقه به درد عمه اش هم نمی خورد . من تا به حال با عمه ی دندانپزشکم مراوده ای نداشته م اما برای شادی روح و روانش مسواکم را برمی دارم و شروع میکنم : از بالا به پایین ، از چپ به راست ، حالا از پایین به بالا ، از راست به چپ ، پشت دندانها ، روی لثه ، روی زبان ، سقف دهان و کلا هر جایی که بشود وقت را بیشتر تلف کرد و رکورد شبهای قبل را زد . اما نمی شود . واقعا بیشتر از سه دقیقه نمی شود . یادم باشد دفعه ی بعد کورنومترم را به دندانپزشکم نشان دهم !
چاهار - شبها مخصوص اینترنت است . دوازدهِ شب به بعد . هرچند که در گذشته شبهایم ، شبهای عزیزم ، مخصوص دفترهای رنگارنگم بود که چقدر هم دلم برایشان تنگ شده ، اما به هر حال تکنولوژی همیشه کار خود را میکند و من را تا نیمه های شب بیدار نگه می دارد . داخل ستون سوم می نویسم دوازده و 2 دقیقه تا دوازده و پنجاه و نه . احتمالا این مورد تنها موردیست که زمان بندی اش احتیاج به تااا ندارد و تااایش را عملی نمی کنم !
پنج - بیدار باش راس ساعت 8 صبح است و حدود ساعت نه و دوازده دقیقه شروع به ورزش می کنم و کمی ورجه وورجه . چون ما همسایه ی پایینی نداریم در حین ورجه وورجه فکر می کنم که چه خوب می شد مثل مرد عنکبوتی می توانستم از دیوارها بالا بروم ، از سقف آویزان شوم ، حرکات آکروباتیکم را همانجا روی سقف انجام دهم و تلافی گرگم به هوای دیشبِ همسایه ی بالایی مان را دربیاورم !
شیش - ساعت ده صبح زمان مطالعه شروع میشود . تمام مجلات را دور خودم میریزم ، با ده بیست سه پونزه ، یا گاهی وقتها هم دَم دَم دَم آقای مقدم ، یکی را از میانشان انتخاب می کنم و شروع میکنم به خواندن .اول صفحه های سیاسی را الکی الکی و با دقت ورق می زنم و تصمیم میگیرم که فردا صبح ِاول وقت عضو گروهک نیروهای جان بر کف در راه وطن شوم ، در حالی که فکر نمی کنم این گروهک اصلا وجود خارجی داشته باشد . صفحات علمی ، فرهنگی ، هنری را با دقت می خوانم و در حالی که از دیدن دسر ِ موز سرخ شده همراه با جعفری و پیاز حلقه شده سرمست و کیفور شده ام به سرعت مجله و چشمانم را می بندم و تلاش می کنم مزه ی این دسر کذایی را از ذهن و دهانم خارج کنم . کار خیلی خیلی سختی ست !
هفت - کتاب خوانی مخصوص ساعت ده و چهل و دو دقیقه است . کتابهای نخوانده شده ، کتابهای تازه خریده شده ، کتابهای چند بار خوانده شده . فرقی نمی کند . هرچه باشد باید تا دوازده و بیست و پنج دقیقه تمام شوند . حتی اگر به قسمتی از کتاب رسیده باشم که : زوج عشقی داستان در حال فرار هستند و ناگهان پاشنه ی کفش معشوقه می شکند و مجبور می شود یک لنگه کفش را دستش بگیرد و به طور مضحکی با یک پای برهنه و یک کفش پاشنه بلند بدود ، اما مرد داستان که جان خود را در خطر و سرعت معشوقه را آهسته می بیند به طرز کاملا خالی بندانه ای لنگه کفش پاشنه شکسته را از دست معشوقه می قاپد و به او می گوید تو همینجا بمان عزیزم ، من می روم نزدیک ترین کفاشی را پیدا می کنم ، لنگه کفشت را درست می کنم و برمی گردم تا پاهای عزیزت زخمی نشوند . و معشوقه ی بیچاره هم گول می خورد و در حالی که سایه ی دور شونده ی مرد را نگاه می کند ، سایه ی نزدیک شونده ی تروریستها را می بیند که ... تَق ... این صدای بسته شدن کتاب بود . چون ساعت دقیقا دوازده و بیست و پنج دقیقه است .
اَه ... لعنت به این جدولها و برنامه های روزانه ی کاغذی که تمام برنامه های آدم را بهم می ریزند !
1 . این پست کاملا جنبه ی تفریحی و تزئینی داشت .
2 . اگه همیشه همون کاری رو انجام بدی که همیشه انجام میدادی ، همیشه همون نتیجه ای رو می گیری که همیشه می گرفتی !
3 . و اما در مورد بازی : شاید کمی زود بود . شاید باید از قبل کمی تمرین می کردیم . شاید کمی غیرمترقبه بود و بعضیهایمان باید خونسردی بیشتری از خودمان نشان میدادیم . به هر حال خیلیهامان بازی کردیم و کم چیزی هم یاد نگرفتیم . اولین و مهمترینش هم اجازه دادن بود . اجازه دادن به گوشهایمان تا بدون تعصب و پیش داوری حرفهایی را که تا بحال نشنیده اند بشنوند . ممنونم از همه ی کسانی که شرکت کردند و همه ی کسانی که خواندند .
4 . متاسفم که نظرات تاییدی شد .

از اونجایی که اینجانب همیشه مخالف تفکیک جنسیتی بوده ، هستم و خواهم بود و اعتقاد دارم که هر کاری که اجانب کردن ما نباید بکنیم و باید از خودمون خلاقیت داشته باشیم یه بازی جدید راه انداختم .
قاعده
ی این بازی اینه که به افکار و رفتارهایی از جنس مخالف که شما رو ناراحت
میکنه فکر کنید . این اجناس مخالف می تونن دوست ، همسر ، برادر/خواهر ،
پدر/مادر ، پسر/دخترخاله ، پسر/دخترعمو و پسر/دختر همسایه باشن . سپس
حداکثر 10 مورد از رفتارهایی که دوست ندارید رو بنویسید . موارد دوست
داشتنی زیادن و اگه بخوایم از اونها بنویسیم شاید بشه یه بازی تخیلی و
ایده آل گرا ! پس بهتره تو این بازی به نکاتی اشاره بشه که با دونستن
اونها هم حرفمون رو زده باشیم و هم اجناس مقابل از رفتار و افکار
نامناسبشون مطلع بشن و برای تغییر سعی کنن . میگن نوشتن کی بود مانند گفتن !
مطمئنا این بازی بدون تحریک حس کنجکاوی بعضیها در مورد موضوع ِ مخفی ِ بازی ! باعث شناخت بیشتر اجناس از روحیات هم میشه . مخصوصا اجناس ایرانی که سالها توی مدرسه های تک جنسیتی بزرگ شده ن و حرص خوردن یا تموم کردن رابطه رو به شناخت و شناساندن خصوصیاتشون ترجیح میدن !
به عنوان یه دختر خوشم نمیاد از :
1 . موهای سیخ سیخی و تیپ های عجیب و غریب که به خیال خودشون باعث جلب توجه میشه . شیک بودن با سادگی منافاتی نداره .
2 . در دست گرفتن کنترل تلویزیون به طوری که هیچ احد و ناسی اجازه ی تعویض کانال رو نداشته باشه .
3 . بلند شدن از پشت میز غذا خوری بدون قرار دادن صندلی در جای خود و قرار دادن بشقاب در ظرفشویی .
4 . دخالت های بی مورد در کارهای شخصی و کارهایی که دوست دارم خودم به تنهایی انجام بدم .
5 . دو رو بودن . یعنی احساس یه چیز بگه و زبان چیز دیگه . همون چاپلوسی و زبون ریختن که متنفرم ازش .
6 . بی منطق بودن و در گفتگوها زود از کوره در رفتن .
7 . حسادت های بچه گانه و بی مورد که باعث بوجود اومدن حساسیت متقابل و از بین رفتن اعتماد میشه .
8 . زود پسرخاله شدن و احساس صمیمیت کردن .
9 . بی ادب و بی جنبه بودن و همزمان احساس باحال بودن کردن .
10 . بی تفاوتی و بی مسئولیتی و خونسرد بودن بیش از حد .
همه ی شما دعوتید . حتی شما دوست عزیز .
بازیگران : ( اینها رو هم بخونید بلکه همه با هم اصلاح شویم )
دو من - سی میل - قلم فرانسه - رنگینک - کاسنی - طلوع - یک فنجون توت فرنگی - دانشجوی ته تغاری - خط خطی های من - پیغام ماهیها - :-) - کوچه باغ - نقش و نگار - !.:.! - مالچیک - بلوط - از دل تا قلم - شمعدانی های قرمز - تولد - به رنگ ارغوان - نگارش هذیونیات یک ابله - ناید آن روزش که باید واگذاریم ... آورد - وب نوشت محرمانه یک دختر -
اطلاعیه : از همه ی خوانندگان و بازیگران عزیز خواهش می کنم برای شرکت در بازی و برای کامنت گذاشتن احترام همدیگر رو نگه دارند . این بازی یه دعوا یا کل کل وبلاگی نیست و همونطور که گفتم فقط به این خاطر راه افتاد که خصوصیات و افکارمون رو به گوش طرف مقابل برسونیم و با روحیات هم آشنا شویم . به دور از ذره ای بی احترامی و دشمنی نسبت به کسی یا جنس خاصی . لطفا کسانی که نمی تونند با احترام و با منطق حرفهای خودشون رو بزنند اصلا در بازی شرکت نکنند و نظری هم نگذارند !

بدون هیچ مقدمه ای فکر کردم که بهتره تا دیر نشده براش یه اسم انتخاب کنم . پاتریک خوبه . و شاید هم فردا پس فردا یه روبان سرخابی به گردنش ببندم که هم به رنگ سیاه و خاکسترییِ راه راه و چشمای سبزش بیاد و هم اینکه با گربه های اراذل و اوباش دیگه که توی کوچه و خیابون ول هستن و برای هر رهگذری ناز و عشوه میان اشتباهش نگیرم .
پاتریک برای اولین بار تو خونه ی جدیدش کباب خورد . کباب ، اونم برای اولین بار وقتی هنوز شناختی از طرف نداری و طرف مقابل هم تو رو نمیشناسه و چیزی از گذشته و سوابقت نمی دونه عالیه . یعنی فوق العاده س . مطمئنم پاتریک با خودش فکر کرده که امروز شانس بهش رو کرده و می تونه حداقل چند روز از زندگیش رو مثل پرشین کت های اعیونی بگذرونه و دیگه به خاطر یه لقمه نون حلال با رفیق های ناباب توی کوچه و خیابون دم خور نشه . برق شادی تو چشمای پاتریک کاملا مشخص بود .
ولی من به عنوان صاحب رسمی پاتریک میگم که کور خونده . یعنی وقتی فکرشو خوندم جوری باهاش رفتار کردم که بفهمه از این خبرا هم نیست ، بخور و بخواب معنا نداره و اون باید دنبال یه کار آبرومند واسه خودش باشه و شاید از روزهای بعد بتونه از اینجا فقط به عنوان یه مکان تفریحی مثلا کافی شاپ استفاده کنه و اینجا رستوران نیست که غذاش سر ساعت آماده باشه و از صبح تا شب پشت در کشیک غذاش رو بکشه .
همه ی اینها رو با پاتریک در میون گذاشتم و فکر کنم انقدر حیوون منطقی ای هست که شرط و شروط من رو قبول کنه . به هر حال من خیر و صلاحش رو میخوام و امیدوارم در آینده زن و زندگی خوبی برای خودش جور کنه . همه ی اینها بستگی به این داره که چقدر از خودش جربزه نشون بده و شاید هم یه روزی خودم براش آستین بالا بزنم و سر و سامونش بدم .
راستی ، همین حالا در حین عکس انداختن از پاتریک که با هزار بدبختی تونستم یه جا ثابتش نگه دارم و ازش عکس بگیرم متوجه شدم که پاتریک دختره ! و من بهش گفتم که متاسفانه دیگه نمی تونم اسمتو تغییر بدم چون نصف مطلب جدیدم رو با همین اسم نوشتم و تازه پاتریک خیلی هم قشنگ و با کلاسه و لطفا غر نزن .
حیف که نتونستم از ناز و عشوه های پاتریک عکس بندازم و البته خودم هم دوست نداشتم غریبه ها پاتریک رو در اون حالتها ببینن . اما ازش متشکرم که این پست رو به خودش اختصاص داد و به من کمک کرد . حالا هم که ساعت 9 شبه بهتره برم غذاش رو بذارم جلوش و بهش بگم که اگه پرشین کت نشدی حداقل معروف شدی و دیگه ناراحت نباش و ناشکری نکن چون امشب خیلی ها تو رو خواهند شناخت .
1 . پست بدون ویرایش است .
2 . شام پاتریک بادمجون بود . خوشم میاد که همه چی میخوره و غر نمیزنه :-))